تبلیغات
دغدغه های من


دغدغه های من


چند وقته
جمعه 18 اردیبهشت 1388

هی/سلام

خوبین چه خبرا

این چند وقته اصلا نتونستم کاملا بیام چون کار دارم

فعلا




نوشته شده توسط آرتا در جمعه 18 اردیبهشت 1388 و ساعت 09:39 ب.ظ

salam
جمعه 2 اسفند 1387

salam

man nemitoonamfarsi benevisam chon computeram tamaman drrouz beham rikht va vindowsi kr alan daram be darde ghar neshina mikhore

kheili vaght bud chizi nagofte budam

oomadam begam

ama ghol nemidam ke bemunam

::::

kheili afsorde o tanham va be tazegi fahmide am ke baraye hamishe tanha khaham mmund

dar vaghe ino hamishe misoonestam amma bavar nemikardam zendegim be tarze ahmaghane e kesalat avar shode va khabar dige inke man kheili  kheili

                                                     tanham

man tanhayam

ary...

tanhae dar man rishe davande ast

nemidanam oo dar man rishe karde ya man dar oo ama hardoyeman yeki shode em le agar in chenin naboud...

digar tanha nabudim

 

ta bad

midunam hichkas montazere post ham nist...




نوشته شده توسط آرتا در جمعه 2 اسفند 1387 و ساعت 12:49 ق.ظ

وای باران
شنبه 2 شهریور 1387
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما ، چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سر بی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ، می پرد مرغ نگاهم تا دور ، وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست .


نوشته شده توسط آرتا در شنبه 2 شهریور 1387 و ساعت 07:08 ق.ظ

انتظارروز موعودی را می کشم که هرگز نمی آید
جمعه 11 مرداد 1387



نوشته شده توسط آرتا در جمعه 11 مرداد 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ

خواب
جمعه 11 مرداد 1387

دوباره می خوابم

تا تو آهسته خم شوی

با سر انگشت های زخمی ات

کابوس ها را از میان خواب هایم بیرون بیاوری

و من خواب ببینم

که مردی آهسته خم شده است

با سر انگشت های زخمی اش

کابوس ها را از میان خواب هایم بیرون می آورد...

 

                                                                                       " آیدا عمیدی




نوشته شده توسط آرتا در جمعه 11 مرداد 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ

صدا کن مرا
جمعه 11 مرداد 1387

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس


صدا كن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است




نوشته شده توسط آرتا در جمعه 11 مرداد 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ

حسرت کودکی
پنجشنبه 3 مرداد 1387

حسرت کودکی

زمان کودکیم ، وقتی درد را سرف میکردم

وقتی که رنج رابخش میکردم

(زمانی که شوری اشک از چشم چکیده ام را می چشیدم)

زمانی که بدستچوب سر نوشت به دلیل بی دلیلی تنبیه میشدم

آنگاه که غذایم نان به همراه شوری اشکی بود که از چشمانم سرازیر میشد...

آنگاه که باید روزی هزار بار از روی "من از اتاق عمل نمیترسم " می نوشتم و سپس شبها کابوس اتاق عمل میدیدم

آن زمانکهتنها مونس تنهایی هایم مادرم بود

آن زمان که تنها دوستم دستکشی بود که بادش کرده بودند

آ« زمان که تنها اسباب بازی ام سرنگی بدون سوزن بود...

آن زمان کهتنها شیطنتم بهانه بی هم بازی بودن گرفتن بود

آن زمانی که تنها چیزی که خوشحالم میکرد لبخندی بود که بر صورت دکترم نقش بسته بود

...

و آن هنگام که نمیدانستم درد واقعی چیست

که نمیدانستم ترس واقعی چیست

آن هنگام که دنیای من تنها برایم یک بیمارستان ویک خانه بود

و تمام زیبایی دنیا برایم در شکوفه دادن درخت پرتقالمان خلاصه میشد

آن هنگامی که نمیدانستم مادرم چرا گریه میکند

پدرم چرا سردرگم است

و چرا خواهرم سر در گریبان دارد

 

...

 

برایم بهترین روز های عمرم بود

و حال حاضرم تمام لحظه های بدون دردم را بدهم تا برای حتی دقیقه ای به آن دوران باز گردم

دورانی که تنها شادی کودکی را حس میکردم و دردهم بازی من بود

 

من، او ودستکش اتاق عمل با هم بزرگ شدیم

 




نوشته شده توسط آرتا در پنجشنبه 3 مرداد 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ

دوشنبه 10 تیر 1387



نوشته شده توسط آرتا در دوشنبه 10 تیر 1387 و ساعت 06:06 ق.ظ

واقعیت
دوشنبه 10 تیر 1387

 

واقعیت

 

زن عموم و بچه هاش بعد از چند سال به ایران اومدند

ساکن امریکا هستند

و من نمونه ی کوچکی ازعموم هستم در دورانی که هنوز ایران بود و رویای مهاجرت به امریکا داشت

منتها تعدادی تفاوت کوچک هست که اختلافات بزرگ من و اون رو میسازه

یکی از اونها اینه که من عشق امریکا نیستم و البته تا حدودی برعکسه/ یعنی اگه بخوام به جایی غیر از کشور محبوبم که انگلستان هست بروم، امریکا جزو آخرین انتخابهای من خواهد بود/ نه اینکه فکر کنین من یه ادم تحت تاثیر تبلیغات هستم، نه. بلکه از بچگی از هرچی کاوبوی هست بدم میومد و جامعه الان امریکا هم هیچ تفاوتی با جامعه قدیم و کاوبویی نداشته و ندارد فقط تیپ و لباسو اسلحه شان تفاوت کرده

من از جامعه ای که بچه های خود در گیری دارد که با اسلحه به مدرسه شون میروند و معلم و هم سن و سالاشون رو میکشن خوشم نمیاد

و دیگر تفاوتمون ایه که اون میترسه، حالا که تقریبا 30 ساله که ساکن امریکاس وتمام مشکلات مهاجرت رو چشیده از مهاجرت ترسیده شده، مردی با جسارت عموم حالا اینجوری ترسو شده. واقعا که

اون آدم منو باور نداره و قابلیت های من روندیده

در واقع هیچ کس ندیده

من میدونم مهاجرت سخته ولی میدونم که توش مصمم هستم

و تفاوت دیگه بین من و اون اینه که اون میخواست به یه کشور دیگه بره

و من میخوام از ایران برم

من بدنبال فرارم

بدنبال یک فرصت جدید و یک تنها بودن واقعی

در واقع من اینجا تنها تر از اونجا خواهم بود

 

ولی چیزی وجود داره که ذهنم میخواد بهش بگه: واقعیت

اون الان امریکاس

با تمام ترس وشجاع نبودنش اونجاس

اون ایران نیس ولی من هستم

با تمام این اوصاف فعلا اون توی این بازی امتیاز بیشتری کسب کرده




نوشته شده توسط آرتا در دوشنبه 10 تیر 1387 و ساعت 06:06 ق.ظ

یه سلام ناراحت
جمعه 7 تیر 1387

سلام ای بروبچی که احتمالا خر خونترین های عالمین و پروفسور و دکتر و مهندس و کوفتو زهر مار

من ۲ تا از درسامو افتادم

وقتشه که جشن بگیرین نه؟

ح و ج

متاسفم که مخفف نوشتم چون حالم ازشون به هم میخوره

بالاخره فهمیدم که همیشه هم یه جایخالی توی نفرات ممتاز برای آدم نگر نمیدارن

چم شده خدا عالمه

همونی که ولش کردم به امون خودش

همونی که حتی دیگه به حرفاشم گوش نمیدم

و اونم میزاره من هر گوهی میخوام کوفت کنم

شاید به خاطر همون باشه

در هر صورت تموم آینده ام رفت رو هوا

اونم به خاطر اینکه بهش ایمان کامل نداشتم

یعنی فکر میکردم دارم

ولی اون جز یه غرور کاذببرای برتری هیچ گه دیگه ای نبود

آینده ام رفت رو هوا

معدل دیپلمم گوه شده

و دیگه دانشگاه رام نمیدن

و شاید اصلا پیش دانشگاهی ثبت نامم نکنن

هیچ کس دلداریم نمیده

گرچه میدونم استحقاقشو ندارم

شمام برین حال کنین

من که همیشه بی کس بودم

حالام بی کس تر میمونم




نوشته شده توسط آرتا در جمعه 7 تیر 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza